| |
|
|
| |
دقت كردين شغل هر فرد با كادويي كه اون فرد و افراد خانوادهاش به مناسبتهاي مختلف ميدن رابطه مستقيم داره...دقت كردين مثلا كادويي كه يك كتابفروش ميده هميشه كتابه...يا گل فروش يا...حالا فرض كنين كه يه نفر كه هاستفروش و دومينفروش و طراحگرافيكه بخواد به يه نفر، كادوي تولد بده....معلومه ديگه... . . . . و اكنون، اينجا تعطيل شده و يه شروع دوباره... . . . . پن: هر كي دوست داشت بفهمه كه من بهروزم، لينك رو تغيير بده...هر كي هم دوست نداشت،هر جور راحته...دو نقطه دي!! |
| |
|
ساعت 7/28/2005 02:41:00 PM; ● آرين ●
|
|
|
|
|
| |
بعضي چيزا تو زندگي هست كه نبايد داغ استفاده كني، بايد بذاري سرد بشه تا مزهاش رو فهميد، بعضي چيزا هم هست كه بايد داغ مصرف كني، اگه بذاري سرد بشه مزهاش ميره و از دهن ميافته... . . . . پن: ميدوني؟! داره سرد ميشه، داره از دهن ميافته... |
| |
|
ساعت 7/21/2005 10:54:00 PM; ● آرين ●
|
|
|
|
|
| |
اومد و دستم رو گرفت و با منو با خودش برد، از توي چند تا كوچه پس كوچه انداخت كه نميشناختم، كليد انداخت و رفتيم توي يه خونه مانندي، روي مبل نشستم و خودش روي كاناپه لم داد، با كنترل و سرش علامت داد كه نگا كن، به صفحه تلويزيون نگا كردم، يه كم فيلم تو ويدئو رو جلو عقب كرد، يه جاييش رو آورد و پِلِي كرد، يه تيكه از فيلم عروسي برادرم بود، يه كم جلوتر فيلم روزي بود كه خبر قبوليه تو كنكور رو بهم دادن، يه تيكه از فيلم جشنواره همدان بود و...يه سري ديگه از بخشهاي خوب زندگيم هم بود كه روي هِد رد كرد و گفت فقط ميخوام يادت بيارم...فيلم تموم شد و برفكي شد...گفتم خب! بقيهاش؟!...تو چشام نگا كرد و گفت: اَنا خلقتُ!...انا ربُكَ!...انا انعمتُ!...انتَ تكفرُ!...يكي زد پس كلهام و گفت: اين چرت و پرت ها چيه تو وبلاگت مينويسي بچه؟؟!!! . . . . . داشت ميرفت...بهش گفتم آخر فيلم چي ميشه؟! بعد برفكيها؟!...خنديد و رفت!! |
| |
|
ساعت 7/14/2005 04:07:00 PM; ● آرين ●
|
|
|
|
|
| |
براي محياي عزيز، و حال و احوال اينروزام! . . . سه نقطه! سرخط! به محمدرضا و ريرا سپردم كه اگه ديدنت بهت بگن كه باهات يه كار واجب دارم...يه زنگي، آفي، ايميلي چيزي بهم بزني...اما، دريغ از يه خبر...حالا نميدونم كه اونا پيغامم رو بهت نرسوندن يا تو حال نكردي باهام...به هر حال خيلي برات حرف دارم آقاي خدا! . آهاي خدا، ميدوني؟ اين روزا احساس ميكنم كه اين نخهايي كه به دستا و پاهام بسته شدن رو سرشون رو خودت نگرفتي...فكر ميكنم خسته شدي و به يكي از اون بغلدستيهات گفتي يه چند وقتي با اين نخها بازي كنين تا من برگردم...فكر ميكنم كه از شانس ما هم اونجا، نوح و آدم و حوا و جبرئيل و فرشتهها، همه رفتن وسطي يا استُپهوايي بازي كنن و تنها كسي كه مونده بوده يا عزرائيلي يا جرجيسي كسي بوده و ... حالا...من دارم به در و ديوار ميخورم... . دست راستم رو پشتم قايم ميكنم...انگشتام رو بستم و فقط انگشت اشاره و انگشت بزرگه رو باز كردم...دستم مثل يه قيچي شده...يه قيچي آماده كردم...به خدا ميگم اين دفعه تو بگو...خدا ميگه سنگ، كاغذ، قيچي... من قيچيام رو ميآورم...اما اون باز هم يه سنگ ميآره... سنگ، كاغذ، قيچي...سنگ، كاغذ، قيچي... اووه! با خدا سنگ، كاغذ، قيچي، هم فايده نداره...همش ميدونه من چي ميخوام بيارم...همهچي رو از قبل ميدونه...حتي من مشتم رو پشتم قايم ميكنم و حتي در آخرين لحظه تصميمام رو عوض ميكنم وبه جاي سنگ، مثلا كاغذ ميآرمها! ولي اون خيلي خونسردانه، خيلي خونسردانه يه دونه قيچي ميآره و همه چيرو ميبُره!!!!....آهاي خدا جون! نميشه براي يه بار هم كه شده اين تقديري كه ميگي عوض شه؟!!!!... . اين روزا به همهچي شبيهام الا خودم.....خدايا اگه اين روزا دنبال يه "مترسك" خووب براي بهشت ميگشتي...اگه خواستي بهشتيهات رو بعضي اوقات بترسوني...يا حتي اگه براي جهنمت خواستي، من ميام...يه جوون 19 ساله، دانشجو، همين!! آماده همكاري با همه مزارع داخلي و خارجي... . ميدوني خدا؟ من بازي كردن رو خيلي دوست دارم...كلا بازي رو زياد دوست دارم...با يكي گردو، شكستم بازي ميكنم، تو كه بيكار باشي باهات سنگ، كاغذ، قيچي...اما بيشتر بازيهايي كه دوست دارم بازيهاي فكرياي نيستن...من بازيهاي احساسي رو دوست دارم... من نميخوام نميخوام نميخوام محاسبهگر باشم...من نميخوام مثل يه شطرنجباز رفتار كنم. من اصلا تو زندگيم شطرنجبازي رو دوست ندارم...من نميخوام رفتار طرفم رو حدس بزنم و بشينم بازيهاي بعديش رو پيشبيني كنم...من نميخوام مهرههام رو بچينم...بعد همش فكر ميكنم اطرافيانم هم بايد همين جور بازيها رو دوست داشته باشن...بابا به خدا نه شطرنجه، نه پازله...من نميخوام اطرافيانم رو مهرههام بدونم، بعد بشينم براشون بازي بچينم...خدايا واقعيت اون چيزيه كه توي ذهن ماست...من نميخوام احساسم رو محاسبه كنم...من نميخوام توي احساسم دو دوتا چهارتا داشته باشم. نه! نه! من ميخوام اگه قراره يه احساس حرف بزنه...دو دوتا بشه 5 تا!!!...اصلا نميخوام بشينم بگم اگه اون چيزي كه من احساس ميكنم انجام بشه اون با كدوم مهرهاش بازي ميكنه...من تو زندگيم همينجور بازيها رو دوست دارم... .
خدايا، داره برميگرده!! داره اون سردردها برميگرده! يادت ميآد روزهاي سردردهام رو؟؟! اين روزا مامانم هم نميتونه نگرانيشو رو از چايي خوردن زياد من پنهون كنه... يادت مياد؟!...دوتا "ارگوتامينسي" همزمان! ببين من نميخوام اونروزا برگرده...من نميخوام بهم بگن پسر! نصفه يكي از اين قرصها براي سن تو زياده، تو دوتا دوتا ميخوري؟؟؟!! ببين حرفهام تو بهشت رضا يادته؟؟!! اون روزا! روزاي پروژه "قبرستونهاي شهر مشهد"...سرمون رو ميزدي، تهمون رو ميزدي تو بهشترضا و خواجهربيع و حرم و...بوديم...يادت مياد حال و احوال بد اون روزا؟؟!! وقتي كه مرگ رو "از رگ گردن نزديكتر" احساس كردم؟!...تكرار نميكنم! خودت خووب ميدوني!...درد دلهاي اون روزام يادته؟!... . حرفهاي اونروزات يادت ميآد؟ روزهاي روزههاي عجيب و غريب...روزاي فيلم "پري"...روزاي "معرفت"...روزاي "حكمت"...روزاي "هو سميع و العيم"...روزاي "هو الطيف"...همونروزا بود كه بهم گفتي: "ولله عاقبه الامور"..."يا ايها الذين امنوا اتقوا الله حق تقاته"...بهم گفتي: توكل!...توكل! توكل! خدايا مگه نميگن "اگر خداوند بر تو خير و رحمتي خواهد ، احدي آن را رد نتواند كرد كه فضل و رحمت حق به هر كس از بندگان كه بخواهد البته مي رسد ..."...خوب ميدونم چي دارن ميگن...ولي قبول كن كه قرار ما اين خير و رحمت ها نبود...نگو كه ميخواي آزمايش كني...امتحانام رو بهت پس دادم...كاري به نتيجههاش ندارم...ولي نگو كه اين چيزايي كه دارم ميبينم همون خير و بركت هاست.....
پن: امام رضا جون! ميشه مثل قديما بري سر اون نخها رو خودت بگيري؟!!
پن2: ميدوني محيا؟! من مطمئنم كه نبايد اون قاشق شرابي لعنتي رو زد تو ظرف زندگي...من ميدونم كه يه روز هميچين برام همش ميزنه كه اونجا ميشه با تيكهتيكه روحت حس كني: هو الطيف! . . . ولي اينا فقط يه درددل بود! همين! . . . سرخط! نقطه! |
| |
|
ساعت 7/09/2005 09:57:00 PM; ● آرين ●
|
|
|
|
|
| |
فراريام فراري، از همهكس* فراري، از همهجا فراري...فراريام فراري... . . . . . . پن: لعنت به اين بيدار شدن و خوابيدن...لعنت به اين خوردن و خوابيدن...لعنت به اين رفتن و اومدن....آهاي آقاي خدا!! يعني واقعا فكر ميكني اين كارايي كه ما داريم ميكنيم اسمش زندگيه؟؟
پن: ميگه آرين زخمهاي هر آدمي گنجهاشن...آدم نبايد گنجهاش رو به همه نشون بده و بذار سر زخمهاشون وا بمونه....
پن: يه حساب دودوتا چهار تا كه ميكنم...بيستوپنج و چهلودو، به سه، به صفرش ده بر يك...اوه! توي يك ماه و دوازده روز، صد و بيست و هفت تومن خرج كردم!!!!! خاك تو سرت بكنن پسره احمق!!! طفلك بابام! ميگه آرين اين ماه پول قسط شهريهات رو ندارم...ميتوني خودت بدي؟؟...
پن: حالم ازت بهم ميخوره پسره آشغال!! خيلي خوشحالم...خيلي خوشحالم كه هنوز اونقدر كثيف و لجن نشدم كه در حالي كه با يه نفر رفيق فابريكام، با يكي ديگه رفيق شم، به يكي ديگه هم شماره بدم!!! (ببين، اونجا اسمش دانشگاهه! دانشگاه! نه بلوار سجاد! اونها هم دخترهاي كلاستونن، نه عروسكهاي سجادي شمارهبگير!!)، يه سه چهار تايي رو هم با جزوه و sms و اينا تو آب نمك بذارم كه هر وقت يكيشون جا زد، جايگزين كنم!!!!...خيلي خوشحالم كه حرمت دانشگاه و حرمت دوست داشتن و حرمت دختر مردم و ....نگه داشتم...
پن: توي بيست و دو روز، چهل ساعت اينترنت مصرف كردن يعني چي؟؟؟
پن: ميگه "الا بذكر الله تطمئن القلوب"...آخه واسه كي داري ميگي؟؟؟ واسه آرين؟؟ مني كه اگه اين نباشه يه روز هم دووم نميآرم!...
پن: ببين!! دو هفته و خوردهاي گذشت...گردو؟؟!
پن: آقا يا خانمي كه با اسم "خيال" كامنت ميذاري، ميشه به يه طريقي، آفلايني، ايميلي، كامنتي يا هر حالتي كه فكر ميكني خودت رو معرفي كني؟....
پن يعني، دوست دارم بعضي وقتا توي زندگيم هم اين..وي..زي..بل بيام بالا...
پن يعني يكي از دخترهاي كلاستون بعدازظهر شنبه، براي نتيجه انتخابات شيريني بياره دانشگاه.... پن يعني يدك كشيدن اسم دانشجو... پن يعني برج جهاننماي اصفهان... پينوشت يعني اسم بالا اومدن و پايين رفتن نفست رو بذاري زندگي كردن... پينوشت يعني گردو... پينوشت يعني سكوت زجرآور تو...
پينوشت يعني سكوت حيرونكننده خدا... پينوشت يعني جان را بي تو قرار نتوانم كرد، احسان تو را شمار نتوانم كرد، گر بر تن من زبان شود هر مويي، يك شكر تو از هزار نتوانم كرد... پينوشت يعني "ميبينم صورتمو تو آينه/با لبي خسته ميپرسم از خودم/اين غريبه كيه از من چي ميخواد؟/اون به من يا من به اون خيره شدم؟/ميشكنم آينه رو تا دوباره نخواد از گذشتهها حرف بزنه/آينه ميشكنه هزار تيكه ميشه اما باز تو هر تيكهش عكسه منه........." پينوشت يعني من... پينوشت يعني تو... پينوشت يعني... . . . . . . گاهي اوقات فكر ميكنم كه زندگيم شبيه يه پ ي ن و ش ت شده...
* بجز تو!! |
| |
|
ساعت 6/27/2005 10:32:00 PM; ● آرين ●
|
|
|
|
|
| |
. . . !!Game Over . . . |
| |
|
ساعت 6/25/2005 01:04:00 PM; ● آرين ●
|
|
|
|
|
| |
كافيه اين روزها وضع ماليت جور نباشه و مجبور باشي با اتوبوس بري و بياي و به ناچار تحليلهاي سياسي مردم رو تو اتوبوس گوش كني...كافيه هوا اونقدر گرم نباشه كه تو تاكسي به بحث اول تبديل بشه و امكان بحث معمولتره سياسي وجود داشته باشه...كافيه يكي از قوم و خويشها، خالهاي، عمهاي كسي از مكه اومده باشه و مجبور باشي به يكي از اين مهمونيهاي خونوادگي بري و به تحليلهاي سياسي اونها گوش بدي...كافيه كه بشيني و حرفهاي "يك كانديدا" رو توي گفتوگوي ويژه خبري با اونها بشنوي و بعدش هم تحليلهاشون رو... كافيه يه نگاه به دور و برت –اين ور، اون ور، محله، مدرسه، دانشگاه...-بندازي و ببيني كه يكي از دختراي كلاس تون رفته با پول خودش بروشور هاي "اين كانديدا" رو كپي كرده و داره پخش ميكنه...كافيه يه نگاهي به در و ديوار شهر بندازي... كافيه يه كم خارج از اين محيط مجازي بري و بياي...كافيه يه كم تو مردم باشي...كافيه...
بعد، از همه اين مشاهداتت ميتوني يه نتيجه بگيري...........
اوهوم! نتيجه خوبي گرفتي! . . . . . . . همه اين حرفها رو زدم كه بگم "اگه" يه وقت راي آورد، جا نخورين! شكه نشين...شاكي هم نشين...فقط ميخواستم همين رو بگم!!! . . . . پن: اوووه! چقدر فضاي اينجا فرق كرده...نه؟ دارم كمكم يهجوري ميشم...دارم از بالاي اين نردبونم پرت ميشم پايين!!!!!... |
| |
|
ساعت 6/22/2005 08:27:00 PM; ● آرين ●
|
|
|
|
|
| |
|
به مناسبت كشيده شدن انتخابات به دور دوم... همه با هم دست...دست..."ميون دوتا دلبر، من دو دلم كدوم ور؟ اين ور برم يا اون ور؟"...دست، دست...شادي كنين..."ميون دو تا دلبر، من دو دلم كدوم ور؟؟"...دست، دست..."يكيش سياهه گيسوش، آبشار ريخته بر دوش...يكيش طلاي طلايي، با چشم كهربايي"...دست، دست...آهاي ملت شادي كنين ديگه...آهاي دختر خانم...هوي پسر! شادي كن ديگه..."يكيش شلوغ و طناز، عاشق رقص و آواز... يكيش متين و سنگين، ساكت و ناز وشيرين"...خوشحال باشين...شادي كنين...با شمام ملت، خوشحالي كنين ديگه...آهاي دخترك! با توام! گفتي چقدر گرفته بودي تو ستادها ميرفتي و ميآمدي؟؟؟...شادي كنين...خوشحال باشين مردم..."ميون دوتا دلبر من دو دلم كدوم ور، اين ور برم يا اونور؟؟".......... . . . . . من طرفدار خاتمي و معين بودهام و هستم وخواهم ماند... . ولي، من دوست ندارم توي كشورم كسي بياد رئيسجمهور بشه كه ميگه "تا دولت رجايي، يك يا حسين ديگر..." من دوست ندارم كشورم برگرده به 26 سال قبل... من دوست ندارم توي كشورم كسي بياد رئيسجمهور بشه كه ميگه "يك جامعه بايد داراي سه فضا باشد، فضاي اجتماعي، فضاي زنانه، فضاي مردانه..." من دوست ندارم توي كشورم دوباره "عربپرستي" شروع بشه... من دوست ندارم توي كشورم "ارزش"ها دوباره بشه مثل قديم... من دوست ندارم برسيم سر خونه اول!!... من دوست ندارم اين هشت سال، قشنگ با يه پاكن ابري، پاك بشه... من دوست ندارم...
اگر تو دور اول، خيلي هاتون ميگفتين بايد بين بد و بدتر، بد رو انتخاب كرد...حالا بايد بين بدتر و بدترين، بدتره رو انتخاب كنين...
من... م ج ب و ر م... به اون بدتره! به اوني كه تازگي ها شده شلوغ و طناز، عاشق رقص و آواز! به اوني كه...راي بدم كه اون بدتر تر تر ترينه! كه اون سياهه گيسوش، آبشار ريخته بر دوش! كه اون...راي نياره!!!!
پن: عجب مملكتي!! تكبير!!
|
| |
|
ساعت 6/20/2005 08:39:00 PM; ● آرين ●
|
|
|
|
|
| |
با چشمها ز حيرت اين صبح نا بهجاي خشكيده بر دريچه خورشيد چارطاق بر تارك سپيده اين روز پا به زاي، دستان بستهام را آزاد كردم از زنجيرهاي خواب! فرياد بركشيدم: "اينك چراغ معجزه مردم! تشخيص نيمشب را از فجر در چشمهاي كوردليتان سوئي به جاي اگر ماندهست آنقدر، تا ازكيسهتان نرفته، تماشا كنيد خوب در آسمان شب پرواز آفتاب را! با گوشهاي ناشنواييتان اين طرفه بشنويد: در نيم پرده شب آواز آفتاب را!"
"ديديم! (گفتند خلق نيمي) پرواز روشنش را آري!"
نيمي به شادي از دل فرياد بركشيدند: "با گوش جان شنيديم آواز روشنش را!"
باري من با دهان حيرت گفتم: "اي ياوه ياوه ياوه، خلائق! مستيد و منگ؟ يا به تظاهر تزوير ميكنيد؟ از شب مانده هنوز دو دانگي. ور تائبيد و پاك و مسلمان، نماز را از چاوشان نيامده بانگي!"
هر گاوگند چالهدهاني آتشفشان روشن خشمي شد: "اين گول بين، كه روشني آفتاب را از ما دليل ميطلبد."
توفان خندهها...
"خورشيد را گذاشته، مي خواهد با اتكا به ساعت شماطهدار خويش بيچاره خلق را متقاعد كند كه شب از نيمه نيز بر نگذشتهست."
توفان خندهها...
من درد در رگانم حسرت در استخوانم چيزي نظير آتش در جانم پيچيد. سرتاسر وجود مرا گويي چيزي به هم فشرد تا قطرهاي به تفتگي خورشيد جوشيد از دو چشمم. از تلخي تمامي درياها در اشك ناتواني خود ساغري زدم. آنان به آفتاب شيفته بودند زيرا كه آفتاب تنهاترين حقيقتشان بود احساس واقعيتشان بود
با نور و گرميش مفهوم بيرياي رفاقت بود با تابناكيش مفهوم بيفريب صداقت بود (اي كاش ميتوانستند از آفتاب ياد بگيرند كه بي دريغ باشند در دردها و شاديهاشان حتي با نان خشكشان- و كاردهايشان را جز از براي قسمت كردن بيرون نياورند.)
افسوس! آفتاب مفهوم بي دريغ عدالت بود و آنان به عدل شيفته بودند و اكنون با آفتابگونه اي آنان را اين گونه دل فريفته بودند!
اي كاش ميتوانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگريم تا باورم كنند.
اي كاش ميتوانستم -يك لحظه ميتوانستم اي كاش- بر شانههاي خود بنشانم اين خلق بيشمار را گرد حباب خاك بگردانم تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست و باورم كنند.
اي كاش ميتوانستم! . . . . . . "عنوان اين شعر «با چشمها» ست و در آن از آفتاب دروغيني سخن ميرود...تاريخ آن دقيقا مشخص نيست اما به احتمال زياد بايد اواخر 43 نوشته شده باشد، آن آفتاب قلابي "انقلاب سفيد شاهانه" بود كه بسياري از "مبارزان طراز نوين" را فريفت و... حديث نفس زنان و مرداني شد كه خون رگان خود را قطره قطره نثار كردند تا خلق با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست..." *كاشفان فروتن شوكران-احمد شاملو
چقدر حرف دل اين روزهاست، از 43 تا 84 يعني 41 سال.........
خيلي حرف داشتم، خيلي حرف....اما اونقدر اين شعر حرف دله كه نياز به حرفام نيست...تيكه تيكهاش رو دوست دارم...جمله به جملهاش حرف اين روزهاست...با تفاوت 41 ساله...با تفاوت جابجايي مبارزان طراز نوين با مردم...ولي فرقي نميكنه حرف اين روزهاست...با تفاوتي 41 ساله!!!...
پن1: آقاي معين! ممنونم! از اينكه اومدي و دوباره يه سري حرف ها رو يادمون انداختي ممنونم! از اينكه اومدي و يادمون انداختي كه ميشه "كسي رو به زور به بهشت نبرد" ممنونم! دلم از حالا برای خاتمی تنگ میشه. برای این هشت سال. برای روزنامه های این هشت سال. برای آزادی هایی که داشتیم و قدر ندونستیم. برای اینترنت. برای وبلاگ نوشتن بدون ترس از خودسانسوری...
پن2: تصور اينكه احمدي نژاد به عنوان رئيسجمهور "ايران" بره تو سازمان ملل سخنراني كنه، اذيتم ميكنه... فكر مي كردم، اومدن قاليباف با اين تغييرات عجيب و غريب، مثل اينه كه تو كنسرت عباس قادري، همايون شجريان تنبك بزنه ... ولي هيچ فكري در مورد گيتار الكترونيك و احمدي نژاد نداشتم. اصلا كي فكرش رو مي كرد؟
بيربط: براي بيربط...يه متن توپ...به توصيه خواهر...به دليل شناخته بودن نويسنده...از ترس...از همين الان...ح ذ ف شد...از بعداز ظهر براي هر كي كامنت گذاشتم، نوشتم: حيف، فقط و فقط حيف!!!حيف!!! . . . . . |
| |
|
ساعت 6/18/2005 09:39:00 PM; ● آرين ●
|
|
|
|
|
| |
خيله خب! ديگه خسته شدم! ديگه بسه! "من" هم سكوت ميكنم! سكوت! احساس ميكنم كه اين جوري راحتتري...احساس ميكنم كه "من" هم بايد سكوت كنم! احساس ميكنم كه سكوت "من" تو رو آرومتر نگه ميداره! احساس ميكنم "من" با سكوتام ديگه روي اعصابت نميآم! احساس ميكنم ميخواي كه "من" هم سكوت كنم...بعضي وقتا توي سكوت حرفهاي نگفتهاي هست كه خيلي لذتبخش تره! حرفهايي كه، اوني كه سكوت ميكنه، ميدونه كه شنونده همه حرفهاي نگفتهاش رو شنيده...من ميخوام از اون سكوتها بكنم... ميدوني بازي بين من و تو شبيه چي بازيه؟! بازيه بين ما شبيه "گردو،شكستم" بازيه...كه يكيمون هي پاشو جلو ميذاره و ميگه: گردو! هي پاشو جلو ميذاره و ميگه: گـــردو!! هي پاشو جلو ميذاره و داد ميزنه: گــــررددوو!!! اما اون يكيمون نه پاشو جلو ميذاره و نه لب از لب باز ميكنه و نه حتي ميگه: شكستم!...ميدوني اين بازي هم مثل باقي بازيها يه سري قاعدههايي داره...حداقل قاعدههاي بازي رو رعايت كن!! اگه نميخواي بگي: شكستم، پات رو بذار جلو، لب از لب باز كن و بگو: نميشكنم! ولي همين رو بگو! فقط نذار اين بازي يه بازي يهطرفه بشه! من ازت نميخوام تا آخر بازي باشي...من اصلا ازت نميخوام به آخر بازي برسيم، كه يكيمون پاشو محكم بكوبه رو پاي اون يكي و يه نگاه پيروزمندانه به اون يكي بندازه...من فقط ميخوام وقتي يكيمون داد ميزنه: گردو! اون يكي اون قدر جرات داشته باشه كه پاشو بياره جلو، ولي حتي اگه نميخواد، بگه: ن م ي ش ك ن م... وقتي يكيمون پاش رو جلو ميذاره و داد ميزنه: گردو!! حداقل بگو: نميشكنم! ولي حرف بزن!! اين سكوت زجرآور توست كه داره منو عذاب ميده!! من ميخوام تو بازي اون شنوندهه باشم كه حرفهاي نگفتهات رو با قدم جلو گذاشتنت بشنوه...همون حرف لذتبخش ها!!!! فقط با يه رعايت قاعده بازي!!! ميدوني؟ من برات نميخونم: كاشكي ميشد عكس تو رو روي يه ديوار بكشم، دور چشات يه عالمه سيماي خاردار بكشم...نه! اما، چون ميخوام سكوت كنم، برات هم نميخونم: برو برو دلم ديگه ديگه تو رو نميخواد، ديگه نميخوام ببينمت!!! برات هم نميخونم: گريه نميكنم،نرو.آه نميكشم،بشين.حرف نميزنم،بمون.بغض نميكنم،ببين!! ولي، مطمئن، مطمئن، مطمئن باش كه اگه پات رو جلو گذاشتي و گفتي: نميشكنم! يا حتي اگه پات رو هم جلو نذاشتي و فقط گفتي: نميشكنم! من همون آرين ميمونم...هيچ فرقي نميكنم...ميشم آرين قديم! مطمئن باش! يعني اون موقع "ازت ميخوام" و برات ميخونم: آفتاب نشي باز بري زير ابرا، مرواري نشي بري ته دريا، رودخونه نشي بري قاطي سيلا، اگه اينجوري بشه، واويلا!!!!!! . . . . . . . . . حالا: گردو... . . . . . . بيربط: فتوبلاگ به روز شده.. |
| |
|
ساعت 6/10/2005 03:38:00 PM; ● آرين ●
|
|
|
|
آويژه
آلوچه
يرقان
تلخون
قابیل
مهستا
ارنستو
پاييزان
مسواك
سیاها
اکسیر
تو در تو
اين مرد
عـاقلانه
پرفسور
بادمجان
حاج امير
مارمولک
رود راوي
رنـدپارسا
دیده بان
قره قروت
يك زاغارت
ارداويــراف
صفر مطلق
نی نی جون
تب 40 درجه
دختر جهنمي
استامینوفن
آقا شاسكول
مهندس سعيد
سورئالیست
اســكيزوفرني
دفتر خط خطي
آدم نصـفه نيـمه
دختر خوابگاهی
سلام به ناممكن
سي و يك اسفند
دريـاي سرخ سرخ
اعترافات یک متهــــــم
مامان و بابا و دخترشون
ميانبرهاي سي ثانيه اي
دوستداران شكار و طبيعت
کار هر سینه نیست این آواز
آرشيو
Template by
ARDAVIRAF
|